زنده ماندم چون از اين بيماری نترسيدم

در اوايل تيرماه ۱۳۷۹ که دچار تپش قلب شده بودم، ترجيح دادم که يک معاينه کامل پزشکی انجام دهم. اول نزد پزشک متخصص قلب و عروق رفتم که توصيه هايی ‏کرد و داروهايی تجويز نمود. ولی موضوع جدی نبود. پس از آن برای آزمايش خون و در مرحله بعد برای آزمايش‌های پزشکی زنانه رفتم. ‏

 

‏”برای خبر بد آماده شو!”‏

در اين مرحله يک غده‌ای در پستان راست من با همان اولين معاينه بالينی ديده شد که در ماموگرام قبلی وجود نداشت. پس می‌توانست جديد باشد. ‏پزشک دستور سونوگرافی داد و پس از آن پزشک جراح مرا ديد. برای مشاهده وضعيت پستان من حتی نيازی به معاينه با دست نبود. ايشان وقتی ‏که مرا از فاصله نسبتا دور ديد که برای معاينه برهنه شده بودم، حتی بدون اينکه زياد به نتايج آزمايشگاهی نگاه کند، گفت که “لباس بپوش، و برای ‏خبر بد آماده شو!” ‏

شکل افتادگی پستان من برای پزشک جراح مشخص می‌کرد که من مبتلا به سرطان هستم. پزشک جراح به من گفت که تاريخ عمل را تعيين کنيم. ‏من خواهش کردم که پس فردا باشد. ولی هر چه تلاش کردم ايشان متقاعد نشد و گفت: “نميشه! فردا ساعت ۷ صبح!”‏

 

عمل جراحی

فردا مرا به اتاق عمل بردند. ولی پيش از جراحی، دکتر‎ ‎از من اجازه گرفت که جراحی کامل انجام دهد. روش معمول اين است که ابتدا نمونه ‏برداری انجام گرفته و نمونه به آزمايشگاه فرستاده می‌شود، و درصورت تشخيص آزمايشگاه مبنی بر اينکه بافت سلول سرطانی است، جراحی ‏کامل انجام می‌گيرد. دکتر به من گفت که دو هفته طول می‌کشد تا نتيجه آزمايشگاه بدست ما برسد. و اضافه کرد که به نظرمن صددرصد سرطان ‏است و معتقدم که نبايد صبر کرد و اگر اجازه دهی، ‌با بيهوشی طولانی ابتدا يک نمونه برداشته و زير ميکروسکوپ نگاه می‌کنم و اگر زير ‏ميکروسکوپ شکل سلولی را سرطانی ديدم، جراحی کامل را انجام داده و همه بافت سرطانی را برمی دارم. در ضمن بافت را برای آزمايشگاه هم می‌فرستم تا پاتولوژی انجام شده و سطح رشد غده و عمق (‏‎(grade & stage آن مشخص شود.‏

مرا بيهوش کردند و مدت زيادی بيهوش بودم. موقعی که به هوش آمدم، دکتر بالای سرم بود و متوجه شدم که بخش بزرگی از قسمت راست بدنم ‏جراحی شده و روشن شد که سرطان به مرحله متاستاز رسيده و تعداد زيادی از غده های لنفاوی زير بغل سمت راستم آلوده به سرطان بوده و جراح ‏مجبور شده که آنها را هم بردارد،‌ ضمن اينکه تمام پستان راست مرا برداشته بود. ايشان توضيح داد که البته از باب احتياط مقداری از بافتهای ‏معمولی در مجاورت سلولهای سرطانی را هم برداشته است.‏

 

تاثير برخورد ديگران

من در بخش خوابيده بودم و بعضی از کسانی که به عيادت من می‌آمدند خيلی تضعيف روحيه می‌کردند و بعضی ها برعکس،‌ به من روحيه می‌‏دادند. عکس العمل ها توی چهره ها می‌آمد. برخی به من مثل کسی نگاه می‌کردند که چيزی از عمرم باقی نمانده، يا مرا منع می‌کردند از اينکه ‏زندگی طبيعی ام را ادامه دهم. و يا بطور کلی يک توصيه‌هايی می‌کردند که انگار از من قطع اميد شده بود. ‏

يک زن جوان – شوهر داشته باشد يا نداشته باشد – به خاطر گريز از چنين عکس العمل هايی گاهی مجبور می‌شود که بيماری خودش را مخفی ‏کند. مخفی کردن بيماری سرطان پستان به خاطر نقص زنانگی و از بين رفتن جاذبه‌های زنانگی و جنسی است. چون بخشی از زيبايی زنانه را ‏که بايد ستايش شود، زن از دست داده است. در نتيجه تعداد بالايی از زنان، بويژه زنان جوان، ترجيح می‌دهند که مخفی کنند. و گاهی روان پريش می‌شوند.‏

در مورد من اين صدق نمی‌کرد چون ۵۶ ساله بودم و اين دغدغه را نداشتم. ولی آنچه گاه مرا اذيت می‌کرد، نگاه و نوع حرف زدن کسانی بود که ‏انگار با کسی حرف می‌زدند که به پايان زندگی نزديک شده و حرفهايشان همان محتوا را داشت.‏

در حاليکه بعضی ديگر به عکس حرف می‌زدند و می‌گفتند از اين به بعد انرژی بيشتری برای کار کردن خواهی داشت يا کارهايی را که اذيتت می‌کند کنار می‌گذاری و به کارهايی ادامه می‌دهی که از آنها لذت می‌بری، و با کسانی معاشرت می‌کنی که از معاشرت با آنها لذت می‌بری و ‏کسانی را که دوست نداری نمی‌بينی.‏

برخوردها متفاوت است، اما برخورد اطرافيان خيلی مهم است. در هرحال کارهايی که در بافت سنتی تر جامعه می‌کنند، موثر است. مثلا حرم رفتن، شفا خواستن، در آن بخش از جامعه نوعی انرژی گرفتن است که به بيمار کمک می‌کند.‏

ولی قشر پايين جامعه از سوی ديگر آن معضل را هم دارند که در اغلب شهرستانها شيمی درمانی نيست و بدون پول هتل به تهران می‌آيند و در ‏خانه ديگران در مقابل احساس ترحمی که نسبت به آنها می‌شود، روحيه از دست می‌دهند. ‏

تظاهر برخی مردان به اينکه مثلا برای من فرقی ندارد که حالا تو يک عضو زنانه را از دست داده ای، تاثير منفی بر بيمار دارد. تظاهر تاثير منفی ‏دارد چون زن جراحی شده بسيار حساس و باهوش می‌شود. همه حرکات اطرافيان را می‌پايد و تظاهر را از صداقت بسرعت تشخيص می‌دهد. از ‏اين رو، مردی که تظاهر به بی تفاوتی در مورد موضوع می‌کند، بشدت از نظر زن می‌افتد. زن به او همچون يک رياکار نگاه می‌کند.‏

در هر صورت، نقش مردانی که با زنان مبتلا به سرطان پستان ارتباط عاطفی به هرشکلی دارند به نظر من مهمترين نقش است.‏

عکس العمل ديگران نسبت به بيماری سرطان و بطور خاص نسبت به سرطان پستان گاهی اهميتش بيشتر از خود بيماری است و اگر سنجيده نباشد، ‏به تضعيف روحيه بيمار منجر می‌شود.‏

 

برخورد پزشکان

يک چيز جالب در اين مورد برخورد پزشک معالج من بود. پزشکی که مرا عمل کرده بود وقتی آمد بخيه ها را باز کند، من با خنده از او پرسيدم که ‏فکر می‌کند چقدر زندگی کنم، آيا وقت دارم دختر نوجوانم را به جايی برسانم. پزشک در پاسخ با لحن جدی گفت “من، ۸ سال پيش، همسرم را عمل ‏کردم و هنوز روزی يک دفعه باهام دعوا می‌کنه و پدرم رو درمياره! حالا با خودته که ببينی ميتونی مثل او باشی يا نه.” و اضافه کرد که ‏‏”ممکنه يک ساعت ديگه از سکته قلبی بميری. لزوما با اين بيماری نمی‌ميری.”‏

اين گفته خيلی اثر مثبت گذاشت چون يک نمونه واضح عينی بود. ‏

البته پزشک ديگری هم بود که برای مشاوره نزد وی رفتم. او به من گفت که “شما با وجود وسعت اين بيماری نمی‌تونی خيلی زنده بمونی ‏و بهتره اين را در نظر داشته باشی. شايد دکترهای معالجت اين رو بهت نگن. به نظر من شانس زيادی نداری!” و توضيح داد که “قبل از کشف ‏شيمی درمانی برای درمان سرطان، اگر بيماری مثل شما بود فقط يک ماه زنده می‌موند و حالا با شيمی درمانی يه مقدار بيشتر زنده می‌مونه.”‏

آن دکتر می‌توانست خيلی مرا از نظر روحی ضعيف کند، اما من به پزشک معالجم عقيده داشتم و آنها مثبت بودند و به همين دليل اين پزشک مشاور ‏خيلی تاثير نگذاشت.‏

پزشکان ديگر ضمن روحيه دادن به من گفتند که حداکثر سه سال زندگی می‌کنی. البته سه سال برای من که می‌خواستم دختر کوچکم را به يک ‏جايی برسانم خيلی زياد بود. از اين نظر هم بسيار خوشحال شدم و راستی جان گرفتم و شروع کردم برنامه ريزی برای يک مقطع زمانی سه ساله.‏

 

تنهايی مطلق

اگر برخورد شخصی مرا با مساله بخواهيد بدانيد، خيلی راحت بود. چون ناگهان در عرض ده دقيقه فهميدم سرطان پستان دارم و زود رفتم زير ‏عمل. خانواده ام در اطرافم نبودند. دختر بزرگم کانادا بود و شوهر و دختر کوچکم به سوئد رفته بودند که مقدمات اقامت دخترم را در آنجا فراهم ‏کنند. دخترم پانزده ساله بود. خواستم دخترم که عملا مادرش از دست می‌‏داد، از زندگی مناسبی بهره مند شود.

خوب، واقعه بسيار سخت بود، شوک پشت شوک برمن وارد شده بود. تنهايی مطلق در خانه من را آزار می‌داد. و سرطان يک واقعه خيلی جديد ‏بود که اصلا انتظارش را نداشتم.

 

بدترين خاطره من از اين بيماری

چيزی که مرا خيلی اذيت کرد اين بود که دکتر به من گفت که کسی که شيمی درمانی می‌شود، در برخی موارد موی سرش نمی‌ريزد. به همين ‏دليل من که قصد داشتم موهايم را پيش از شيمی درمانی بتراشم از اين کار خودداری کردم. اگر می‌دانستم که موهايم می‌ريزد، ترجيح می‌دادم که ‏اين کار را بکنم. ‏

دو هفته پس از شيمی درمانی، يک روز صبح که از خواب بيدار شدم، ديدم بالش زير سرم سياه و پر از مو شده و دست که به سرم می‌کشيدم،‌ دسته ‏دسته موهايم از سرم توی دستم می‌آمد. اين بدترين خاطره من از اين بيماری است! دچار بيزاری روانی غيرقابل توصيفی شدم. ‏

نه احتمال مرگ به من آزار روانی داد،‌ و نه خيلی ديگر از حرف هايی که می‌زدند. ولی اين دسته های مو که از سرم جدا می‌شد و بالشی که پر از ‏مو بود، پذيرفتنش دشوار بود و مرا اذيت کرد. اين شوک خيلی شديدی بر من وارد کرد. بلافاصله رفتم آرايشگاه و موهايم را تراشيدم و راحت شدم. ‏آن حالت روانی منتفی شد و کلاه خريدم و ياد گرفتم که بدون مو زندگی کنم. اما خاطره اش هنوز گاهی آزارم می‌دهد.

در مقابل آينه

قضيه بعدی اين بود که باندهايی که مثل کش به بخش بالای بدن من بسته شده بود بايد باز می‌شد. بخيه ها را باز کرده و دوباره پانسمان کردند. ‏بالاخره روزی رسيد که بايد پانسمان بطور کلی باز می‌شد. تا چند روز سعی کردم که اين قسمت بدن را که حذف شده بود در آينه نگاه نکنم. ‏

ولی يک روز تصميم گرفتم که با موضوع برخورد از روبرو کنم. آن روزی بود که درست در برابر آينه قرار گرفتم و خودم را نگاه کردم. اين ‏بار، درست برعکس آن روزی که موهايم ريخته بود، به هيچوجه ناراحت نشدم. چون اراده خودم بود که در آينه نگاه کنم و موضوع را پذيرفتم.‏

در ايران هنوز مثل کشورهای غربی اينطور نيست که پس از اينکه پستان مبتلا به سرطان را برمی دارند، کارهای بعدی را برای ترميم و ‏جايگزينی اسفنج و … انجام دهند. بلکه جراحی ترميمی عمل ديگری است با هزينه های زياد، که بيمه در ايران هزينه آن را تامين نمی‌کند. در ‏نتيجه،‌ هر بيماری قادر نيست که حتی اگر بخواهد، تن به اينگونه ترميم بدهد چونکه خيلی گران تمام می‌شود. ‏

من هم انگيزه‌ای نداشتم. شايد سن و سال خيلی مهم است. من ۵۷ ساله بودم و مخارج عمل جراحی ترميمی هم خيلی زياد بود که امکان انجامش را ‏نداشتم.

 ‏

مساله انسانی

خيلی فکر کردم که چرا نسبت به اين نوع سرطان اينقدر در غرب توجه نشان داده می‌شود. پياده روی و يا دويدن دسته ‏جمعی برای جلب توجه عمومی به شکل های مختلف در امريکا و کانادا، گاه از شهری به شهر ديگر،‌ انجام می‌شود. برای سرطان پستان پول جمع ‏آوری می‌کنند و برای خرج های مختلف مربوط به اين بيماری استفاده می‌کنند، از برنامه های تحقيقاتی گرفته تا کمک به بيماران بی بضاعت ‏بدون بيمه.‏

در اينجا بود که متوجه شدم که سرطان پستان غير از اينکه بيماری‌ای است که ممکن است منجر به مرگ شود،‌ يک موضوع خيلی خيلی جدی و ‏عميق انسانی است. و اين همه توجهی که در غرب از طرف همه محافل به اين مساله معطوف می‌شود ناشی از اين است که اين دو ‏ويژگی را پيدا کرده است. از يک طرف ضايعه‌ای جسمی و جدی است. از طرف ديگر، برتمام سيستم خانوادگی، عاطفی و زنانگی صدمه وارد می‌کند. ‏صدمه‌ای که جبران آن آسان نيست.‏

 

 سلامت روانی

پزشکان غربی به اين نتيجه رسيده‌اند که درمان سرطان پستان به فرض اينکه کاملا بدن از بافت سرطانی پاک شود، و به فرض اينکه با شيمی ‏درمانی يا پرتو درمانی و ادامه‌ دارو درمانی تا سال ها کنترل شود و بيمار هم زنده بماند، اما در زندگی طبيعی بيمار يک اختلال بوجود می‌آيد که ‏سلامت روانی اش را تضعيف می‌کند و يا از وی می‌گيرد.‏

علت آن هم اين است که بخش زنانه‌ای از بدن حذف می‌شود. و چون اين بخش کاملا با سکس مربوط است، با لباس پوشيدن مربوط است، با شيک ‏پوشی و زيبايی ظاهری مربوط می‌شود، و از همه مهمتر، با حس آن فرد ارتباط پيدا می‌کند بطوری که به نظر او می‌رسد ديگر نمی‌تواند يک ‏زن کامل و طبيعی باشد، اين همه باعث می‌شود که سلامت روانی فرد صدمه بخورد. در يک چنين حالتی، قرص های مخدر و آرام بخش اعصاب ‏به درمان کمکی نمی‌کند. ‏

من متوجه شدم که در غرب بيمه ها با وجود همه وسواسی که در کاستن هزينه ها به خرج می‌دهند و تا جايی که می‌توانند از زير بار هزينه ها ‏شانه خالی می‌کنند و هزينه جراحی زيبايی را نمی‌پردازند، ولی همه هزينه‌های مربوط به جراحی زيبايی و ترميمی پستان زنی را که به علت ‏سرطان شکل بدنش تغيير می‌کند، به عنوان زير مجموعه‌ای از هزينه ی درمان تامين می‌کنند.‏

خوب، اتفاقی که در اينجا افتاده اين است که اين جريان يک پروسه‌ای را طی کرده که به اين جايی رسيده که بيمه ها – که هميشه سعی می‌کنند ‏صرفه جويی کنند – اين هزينه را به عنوان درمان و ترميم درمان می‌پذيرند.‏

مثلا، من که بيمه دارم،‌ با اينکه در ايران به سرطان مبتلا شده ام و هشت، نه سال از آن جريان گذشته است، اگر در امريکا زير پوشش بيمه باشم و ‏به پزشکان مراجعه کنم و بگويم که می‌خواهم پستانم را ترميم کنم،‌ آنها نمی‌توانند بهانه بياورند و مثلا بگويند که موضوع مربوط به گذشته است و ‏وظيفه‌ای در قبال آن ندارند. بلکه موظف هستند که اينکار را بکنند چون که نيمی از درمان است.

بنابراين، چنين برخوردی نشان می‌دهد که سرطان پستان غير از آنکه مثل ديگر بيماری های خطرناک، بيمار را در وضعيت مرگ و زندگی معلق می‌کند، خيلی از احساسات ديگر انسانی و زنانه را وارد بحث های پزشکی کرده است که کاملا تازگی دارد. هميشه فکر می‌کردم چطور شده که ‏پزشکی غرب به اين درجه از آگاهی درباره آسيب های روانی زنان مبتلا به سرطان پستان رسيده است؟‏

«زنی با صدای متفاوت» در ايتاليا‏

در سال ۲۰۰۶  به شهر جنووا ‏Genova‏ در جنوب ايتاليا دعوت شدم. من در آنجا با يک خانم پزشک ايتاليايی آشنا شدم و از شرح حال وی متوجه شدم که اين خانم يکی از پزشکان زن برجسته‌ای است که اصلا اين بحث را در ايتاليا ‏او شروع کرده است و آنقدر کوشش کرده، سخنرانی کرده، کتاب نوشته، ‌و در اينباره حرف زده تا توانسته به دولت ايتاليا بقبولاند که با بريدن پستان ‏و بخش‌های بدخيم پستان و شيمی درمانی و پرتو درمانی و دارو درمانی، گروه‌های درمانی نمی‌توانند ادعا کنند که بيمار را درمان کرده اند! ممکن ‏است که مرگ بيمار را به تاخير انداخته باشند،‌ يا اساسا موفق به درمان فيزيکی وی شده باشند، ولی يک بيمار روانی از زير دست جراح بيرون آمده ‏که تمام احساساتش و علائق خيلی ساده اش برای زندگی پايمال شده و احساس می‌کند فاقد آن شخصيت قبلی اش است. يعنی سلامت روانی از دست ‏داده. چيزی بيش از ضايعات جسمانی! ‏

به علت فعاليت های وسيع اين خانم، ‌و اينکه توانسته با پرونده های بيمارهای مختلف ثابت کند که حتی زنانی که زنده می‌مانند، نه خودشان می‌‏توانند احساس شادمانی کنند و نه می‌توانند به اطرافيانشان احساس شادمانی بدهند، مردم متوجه شدند که پس دولت بايد هزينه ترميم پستان و ‏بازسازی بدن بيمار را در اين موارد بپذيرد.‏

اين خانم پزشک ايتاليايی در تاليفاتی که داشت و مطرح می‌شد، در موقع دريافت مدال به خيلی از وقايع در زندگی زنها پس از ابتلا به سرطان ‏پستان بطور مستند اشاره کرد. در اين موارد، طلاق بسيار اتفاق افتاده بود. زن متوجه نفرت زائدالوصف مردش شده بود ‏و گاه او را از دست داده بود. در خيلی موارد اين مردها اصلا فرار کرده بودند. در مواردی هم که خواسته بودند يک حرکت انسانی از خود نشان ‏بدهند و رابطه را نگاه دارند، زن بقدری احساس خودکوچک بينی و حقارت کرده بود که رابطه را خودش بهم زده بود.‏

انبوهی از اين موارد و اصرار خستگی ناپذير اين زن پزشک باعث شده بود که دولت ايتاليا ترميم و بازسازی پس از عمل جراحی پستان را در ‏مجموعه ی هزينه های درمانی قرار دهد. به همين دليل به اين زن خيلی احترام می‌گذاشتند و در هنگام اهدای جايزه به تلاش های وی بسيار اهميت می‌دادند. تلاش‌هايی که به غايت انسانی بود.‏

 

غرور زنانه

بنابراين در غرب، يکی از مسائل مهم روانی مرتبط با بيماری سرطان پستان را به اين طريق حل کرده‌اند. از اين رو، همدردی نسبت به بيماران ‏سرطان پستان در غرب خيلی بيشتر است تا با مبتلايان به سرطان هايی که خيلی هم خطرناک‌تر هستند.‏

بدون ترديد بايد گفت که اين سرطان چون غرور زنانه را نسبت به شکل بدن و برجستگی های زنانه واقعا صدمه می‌زند، اين است که تشکل های ‏زنان عموما وارد فعاليت شده‌اند تا روی روح و روان اين زنان کار کنند. ‏

در خيلی موارد،‌ سوای ترميم که جزئی از درمان بحساب آمده، مشاوره های درمانی به شوهر می ‌دهند و تلاش می‌شود که اين ‏رابطه ها متلاشی نشود. ‏

اين جنب و جوشی هم که ما می‌بينيم برای جمع آوری پول وجود دارد – و مردان هم در آن فعاليت دارند – به خاطر همين اهميتی است که در غرب ‏به اين مساله داده می‌شود. مثلا چندی پيش ديدم که دور و بر ساختمان های دولتی واشنگتن، نزديک ساختمان کنگره، راهها را بسته و عده‌ای می‌‏دويدند و مردم کنار خيابان به آنها ليوانی چای و يا ميوه می‌دادند و اين عده از نقطه‌ای به نقطه ديگر می‌دويدند که برای سرطان پستان پول جمع ‏کنند. البته اينگونه برنامه ها برای کمک به درمان بيماری ايدز هم متداول شده است.‏

 

جای خالی پستان راست

آن روزی که در آينه به بدنم نگاه کردم، به نظرم بسيار زشت آمد. ولی من مرتب اينکار را می‌کردم که عادت کنم. يک پستان سمت راست نبود، ‏حتی اثری از پوست نوک پستان هم نبود. هيچ اثری از برجستگی پستان راستم باقی نمانده بود. فقط جای بخيه ها مانده بود که بصورت فرورفتگی ‏بود. و بدتر ازآن، چون پوست در عمل جراحی بطرف بازو کشيده شده بود، مقداری گوشت روی قفسه سينه رفته و روی برجستگی سرشانه در ‏قسمت پشت تلنبار شده بود که اين باز روی شکل بدن اثر بدی می‌گذاشت و کاملا قسمت بالای بدن ازشکل افتاده بود.‏

رفتم دنبال اينکه پروتز بخرم و داخل لباس بگذارم. لباسهای مخصوصی هست که اين پروتز در آن جاسازی می‌شود. استفاده از پروتز ابتدا ‏سخت است چون وزن دارد. اينکار فقط برای زيبايی نيست چون اگر استفاده نشود،‌ عدم تعادل وزن بدن و قرينه نبودن دو طرف به خاطر نبود يک ‏پستان، به ستون فقرات صدمه می‌زند. ‏

پروتز را خريدم و الان به آن عادت کرده ام. ولی اوايل خيلی برايم سخت بود.‏

 

برخورد دخترم

نکته جالب برخورد دختر کوچکم، با بيماری من بود. او در آن زمان سوئد بود و هنگامی که جريان بيماری مرا فهميد، در سوئد نماند و با ‏اينکه کارش درست شده بود، به ايران برگشت. ‏

شبی که آزاده از فرودگاه آمد،‌ مرا بوسيد و بی معطلی مرا کشيد و برد توی اتاق. در را بست و قفل کرد. فکر می‌کردم چرا اين کار را می‌کند. ‏گفت چيزی نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم ببينم. او در اتاق مرا لخت کرد، به جايی که آن عضو وجود نداشت دست کشيد، و در آن لحظه يک چيزی ‏هم برای او تمام شد و هم برای من.‏

ديدم آزاده همان کاری را کرد که خود من کرده بودم. يعنی بلافاصله با موضوع برخورد عينی کرد و من که خيلی نگران بودم که او ناراحت می‌‏شود، چون عادت داشت سرش را روی سينه من بگذارد، ديدم که ناراحت نشد! و فهميدم که بدون اينکه بداند، روش مرا انتخاب کرده است.

او بطور غريزی مقاومت خودش را بالا برد و پس از آن رفتارش طبيعی بود در حاليکه پيش از اينکه به ايران بيايد خيلی گريه می‌کرد. ‏

بنابراين آدم در رابطه با بچه هايش هم دچار دشواری‌های جديد می‌شود و هر چه بزرگتر باشند، اين دشواری‌ها بيشتر می‌شود. بعدها آزاده در يک ‏مقاله به زبان انگليسی نوشت که وقتی مادرم تعادل طبيعی بدنش را از دست داد، تعادل زندگی خانوادگی ما به کلی در هم ريخت و هرگز اين تعادل ‏بازنگشت.‏

 

از اين بيماری نترسيدم

می توانم بگويم که در مجموع من از اين بيماری نترسيده ام و آنچه که باعث شد بيماری با وجود گستردگی و انرژی منفی مرا از پای در نياورد، شايد اين بوده باشد که از اين بيماری نترسيدم و خيلی زود با تبعات و نتايج‌اش دوست شدم و ‏خودم را با آن تطبيق دادم و در جايی به کلی آن را فراموش کردم. اين بيماری اسمش از خودش ترسناک‌تر است. ولی برای آنکه بيمار اين را ‏بفهمد، به کمک نيازمند است. برنامه ريزی های دولتی و کمک های داوطلبانه‌ی مردمی، همچنين رفتار سنجيده‌ ی اطرافيان بيمار، برمقاومت بيمار می‌افزايد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *