جدال با سرطان سینه: راز موفقیت در مبارزه

سال ۸۷ بود که اعلام کردند دستگاه ماموگرافی به دانشگاه آورده‌اند تا همکاران خانم را معاینه کنند. با همکارانم تصمیم گرفتیم برای معاینه برویم. سینه سمت راستم دردی داشت، آزمایش انجام دادم و گفتند چیزی نشان نمی‌دهد. نتیجه آزمایش را به متخصص‌ نشان دادم. سونوگرافی برایم تجویز کردند. سونوگرافی غده‌ای را به اندازه فندق در سینه چپم نشان داده بود. این غده سال‌ها در بدنم بود، اما به آن دقت نمی‌کردم. به خاطر دارم سال ۷۶ در هشت ماه آخری که بچه‌ام را شیر می‌دادم سینه سمت چپم کاملاً از شیر خالی شده بود. علت آن را نمی‌دانستم اما بعدها فهمیدم به دلیل وجود آن غده بوده است. هفت سال بعد و در ۴۰ سالگی‌ام کمی که آن را فشار می‌دادم از آن آب بیرون می‌آمد که به قول دکتر خطرناک بود و البته چرک و خون از آن خطرناکتر است. متخصصان می‌گفتند سرطان در ناحیه سینه درد ندارد و اگر دردی در آن ناحیه است، مطمئن باشید از نوع سرطان نیست.

دکتر به من گفت اگر این غده تا سه ماه آینده رشد کرد، باید آن را جراحی کنی. جراح غده را نیمه بریده بود و در بیمارستان بر روی آن آزمایش‌هایی انجام داده بودند. به من گفتند این غده از نوع بسیار خطرناک و کشنده است و بسیار زود رشد می‌کند و باید هر دو سینه‌ات را فوری تخلیه کنی! از شدت ترس شوکه شدم و باور نکردم.

برای اطمینان از موضوع، ظرف سه روز نظر بیش از پنج پزشک را پرسیدم. همه گفتند باید این غده سریع جراحی شود و بعد شیمی‌درمانی را شروع کنیم. زمان جراحی به من گفتند ممکن است مجبور شویم سینه‌ات را تخلیه کنیم. برای این کار از من رضایت گرفتند و من با آرامش تسلیم دستور پزشک شدم. بعد از عمل متوجه شدم که سینه‌ام تخلیه نشده، اما قسمتی به اندازه تخم مرغ خالی شده بود که برای در نظر گرفتن زیبایی، آن را پر کرده بودند. بعد از عمل، شیمی‌درمانی را شروع کردم. تا قبل از شروع درمان روحیه‌ام را کاملاً باخته بودم. خیلی به هم ریخته بودم، در خانواده ما هیچ سابقه‌ای از سرطان نبود.

سال ۸۰ در زندگی‌ام اتفاق بسیار تلخی رخ داده بود. آن زمان مشاور بسیار خوبی داشتم؛ به من می‌گفت باید در اتفاقات تلخی که خودمان مسبب وقوعش نیستیم، «خیر» را جستجو کنیم، دیر یا زود خیر نهفته در آن حادثه را خواهیم دانست. در زمان آن اتفاق نمی‌توانیم آن را بفهمیم بنابراین خودمان را می‌بازیم.

من از این تجربه استفاده کردم. حادثه تلخ سال ۸۰ در سال‌های ۸۳ و ۸۴ خیر و برکتش را به من نشان داد و با خود ‌گفتم حتماً در سرطان هم خیری هست.

سه روز آن خاطرات را مرور و در آن تعمق کردم. روحیه‌ام زیر و رو شد و شاد شدم. زمانی که می‌خواستم نتیجه آزمایش را به دکتر نشان بدهم، یکی از دوستانم که پزشک ماما است خواست تا همراهم شود تا اگر دکتر نتیجه آزمایش را به من نگفت، بتواند با او صحبت کند. بعد از معاینه، دکتر گفت نیازی نیست تا همراه با خود بیاوری چون روحیه‌ات خیلی خوب است. به خودت می‌گویم که سرطان داری و ممکن است بمیری!

دکتر گفته بود چون آن غده به طور کامل از بدن خارج نشده بود و جراحی ناقص انجام شده بود به سرعت پیشرفت کرده و به زودی باید کاملاً خارج شود.

از دکتر پرسیدم: اگر من نمی‌خواستم عمل کنم و دست به این غده نمی‌زدم آیا مشکلی پیش می‌آمد؟ چون به هر حال این غده سال‌ها در بدن من بوده و مقدار کمی رشد کرده بود” دکتر گفت که این غده ممکن است در بدن خیلی از خانم‌ها باشد و هیچ‌گاه مشکلی برایشان پیش نیاید اما حالا که این غده را با عمل جراحی یا بی‌اُپسی باز کرده‌اند، باعث خطرناک شدن آن شده است. غدد سینه اینگونه هستند. درحالی‌که سرطان در جاهای دیگر بدن اینگونه نیست.

متأسفانه خانم‌ها اغلب مستعد استرس هستند و در زندگی شخصی و روابط با همسر و فرزندانشان بسیار زود دچار استرس می‌شوند. استرس متأسفانه جزئی از وجود خانم‌ها شده است. همین موضوع به ایجاد این بیماری‌ها بسیار کمک می‌کند.

در جریان مرخصی‌هایی که از دانشگاه گرفته بودم، متوجه شدم که دو نفر دیگر از همکارانم همزمان دچار این بیماری شده‌اند. ما آن زمان تلفنی با هم ارتباط می‌گرفتیم و در جریان روند درمان یکدیگر قرار داشتیم و به هم روحیه می‌دادیم و این ارتباط نقش خیلی خوبی در حفظ روحیه‌مان داشت.

بعد از جراحی، دوره شیمی‌درمانی شروع شد. دوره بسیار سخت و کشنده‌ای است. طی درمان، اوقات زیادی را تجربه کردم که هر لحظه هزار بار آرزوی مردن می‌کردم.

اتفاقاً در سال ۸۷ بعد از ۵ سال انتظار، نوبتم برای حج تمتع رسیده بود. همه‌اش ناراحت بودم که با این بیماری چطور می‌توانم آن را انجام دهم. دکتر متخصص غدد و سرطان گفت که چون روحیه‌ات خوب است می‌توانی به راحتی به حج بروی. یکی از دوستانم که از اساتید بزرگ قرآنی هستند خیلی به من کمک کرد و روحیه می‌داد. می‌گفت تو حتماً باید این حج را بروی. باید تلاش کنی که حالت بسیار خوب باشد و همه اعمال را خودت انجام دهی. بنابراین همه تلاشم را کردم. کسی که شیمی‌درمانی می‌کند نمی‌تواند هیچ کاری انجام دهد. روحیه‌اش را می‌بازد و بی‌میلی بسیار شدید نسبت به همه چیز پیدا می‌کند. با خود فکر کردم این تکلیف شرعی من است که خوب شوم. شاید آخرین سال عمرم باشد.

سمی که در دوره شیمی‌درمانی وارد بدن می‌شود، باید سریع از بدن خارج شود. برخی به اشتباه فکر می‌کنند اگر این سم در بدنشان بماند سرطان را نابود می‌کند، در حالی که اشتباه است. از لحظه‌ای که سم وارد بدن می‌شود باید برای خارج شدن آن برنامه داشت.

تا چهار روز اول بعد از شیمی‌درمانی از شدت ضعف نمی‌توانستم حتی پلک بزنم، چه برسد به اینکه حتی نماز بخوانم یا بتوانم اعمال بسیار زیاد حج تمتع را انجام دهم! با این وجود تکلیف شرعی خودم می‌دانستم که همه توانم را جمع کنم، بلند شوم و آب هویج را که هر ساعت باید بخورم درست کنم. روزهای بسیار سختی بود، با این حال سعی می‌کردم خانواده‌ام زیاد درگیر نشود. اغلب کسانی که شیمی‌درمانی می‌کنند خانواده‌هایشان خیلی آسیب می‌بینند. حال و روز عزیزشان را که می‌بینند خودشان را می‌بازند؛ بخصوص کسانی که سرطان‌های خطرناک دارند این موضوع برایشان جدی‌تر است. خانواده من هم در سه دوره اول خیلی به سختی افتادند.

چند مورد از کسانی که روحیه‌شان را باختند، فوت کردند، چون تجربیات دیگران را اجرا نکردند. آدم دلش می‌سوزد که چرا از تجربه‌ها استفاده نمی‌کنند. در طول دوره درمان باید در نظر داشت سمی که در دوره شیمی‌درمانی وارد بدن می‌شود، باید سریع از بدن خارج شود. برخی به اشتباه فکر می‌کنند اگر این سم در بدنشان بماند سرطان را نابود می‌کند، در حالی که اشتباه است. از لحظه‌ای که سم وارد بدن می‌شود باید برای خارج شدن آن برنامه داشت.

قبل از شیمی درمانی یک هندوانه در یخچال آماده می‌کردم. به محض اینکه به خانه می‌رسیدم نصف هندوانه را تمام می‌کردم. در واقع باید به سرعت رنگ ادرار تغییر کند و طبیعی شود تا آثار بسیار دردناک شیمی‌درمانی خود را نشان ندهد. در اولین شیمی درمانی اصلاً این موضوع را نمی‌دانستم. می‌آمدم سرکار. ماه رمضان بود و به خاطر رعایت احترام ماه مبارک در حضور دیگران چیزی نمی‌خوردم و تشنگی، اذیت مضاعفی داشت. نمی‌دانستم مایعات تا این میزان اهمیت دارد. از شیمی‌درمانی دوم دیگر سر کار نیامدم. آنهایی که با تجربه بودند به من می‌گفتند چرا در این هوای آلوده سرکار می‌روی؟!

شیمی درمانی اول و دوم، من و خانواده‌ام را از پا انداخت. چون تجربه‌ها را جدی نگرفتم. از شیمی‌درمانی سوم بود که موهایم ریخت. همان زمان هم سرما خوردم. عطسه کردن و سرفه در این زمان بسیار دردناک می‌شود. یک سرفه ساده، یعنی مردن! پوست بدن خشک می‌شود و مدفوع با خونریزی همراه است. اصلاً نمی‌دانستم که باید از توالت فرنگی استفاده کنم که به بدنم فشاری نیاید. از یک سو بدن به شدت ضعیف می‌شود و از سوی دیگر این دردها ایجاد می‌شود و نمی‌توان آنها را تحمل کرد. فکر می‌کردم هیچ راه حلی ندارد. چرب کردن و خوردن ملیّن‌ها هم هیچ تأثیری نداشت. حتی مدفوع عادی هم برای بیمار بسیار دردناک است.

برای طول عمرمان هم مهم است که ماده سمی بلافاصله از بدن دفع شود. با خوردن نصف هندوانه بعد از اینکه رنگ ادرار عادی شد، هر یک ساعت یک لیوان آب هویج باید خورده شود. اگر آب هویج خسته‌کننده است می‌توان سایر آب میوه‌ها را مثل آب انار، آب پرتقال و آب سیب هم استفاده کرد. روز اول هیچ میلی به خوردن غذا وجود ندارد. بیمار به شدت بی‌میل است. روز اول، نخوردن غذا اشکال ندارد؛ به شرط اینکه روز قبل از شیمی درمانی بیمار خودش را تقویت کرده باشد. من روز قبل هر شیمی‌درمانی حلیم پرگوشتی درست می‌کردم، شش صبح می‌خوردم و بعد می‌رفتم بیمارستان. یک هندوانه شیرین هم داخل یخچال می‌گذاشتم وقتی برمی‌گشتم، می‌خوردم.

نمی‌توانستم مزاحم خواهر و برادرانم شوم. آن سال برای خانواده‌ام پرمشکل و مشغله بود. تا جایی که می‌توانستم خودم کارهایم را انجام می‌دادم. البته خریدها را برادر و خواهرم زحمت می‌کشیدند.

روز دوم باید شروع به خوردن غذا می‌کردم. دکتر نیز قرصی برای اشتها به غذا به من داده بود. بعد از خوردن قرص به خودم تلقین می‌کردم که من میل به غذا خوردن دارم. کلم، گوجه فرنگی، آب لیمو و روغن زیتون بسیار سرحالم می‌کرد. بعد از شیمی‌درمانی نمی‌توان در هر وعده، غذای زیادی خورد. چهار قاشق غذا که می‌خوردم احساس سیری می‌کردم اما طوری برنامه‌ریزی کردم که هر چهار ساعت غذا بخورم. البته وقتی وعده‌های غذایی بیشتر می‌شود باید مراقب دندان‌ها هم بود. تحمل این سختی‌ها به سلامت بعد از آن می‌ارزد. همان طور که من حالا بعد از هشت سال بسیار سرحال هستم.

اغلب کسانی که در مواجهه با سرطان از دنیا می‌روند، نتوانسته‌اند با بی‌میلی‌شان مبارزه کنند و تسلیم آن شدند.

من تسلیم بی‌میلی نشدم، چون انگیزه زندگی داشتم.

من همیشه غذاهای شیرین دوست داشتم، اما این دوره شرایطی دارد که غذا اگر ترش نباشد بدن میلی به خوردن آن ندارد. آلو و مواد ترش می‌گرفتم و همراه غذاها می‌کردم تا بتوانم آنها را بخورم. هر چند غذایی که دیگران می‌خورند برای کسی که در حال طی این دوره است ارزش غذایی کمی دارد. دکتر به من گفته بود می‌توانی روزی ۱۰۰ گرم گوشت بخوری. گوشت را داخل ظرف شیشه همراه با پیاز و کمی آب می‌گذاشتم، درش را می‌بستم و در قابلمه گذاشته، آب‌پز می‌کردم، بعد تُرشش می‌کردم و با غذایی که دیگران می‌خوردند همراه می‌کردم و می‌خوردم.

اغلب کسانی که در مواجهه با سرطان از دنیا می‌روند نتوانسته‌اند با بی‌میلی‌شان مبارزه کنند و تسلیم آن شدند. من تسلیم بی‌میلی نشدم، چون انگیزه زندگی داشتم و باید به حج می‌رفتم. از شیمی‌درمانی سوم به بعد تجربیات دیگران را جدی گرفتم. اگر از همان ابتدا به آنها عمل کرده بودم اصلاً موهایم نمی‌ریخت، چون شنیده بودم موهای بعضی‌ها اصلاً نریخته است. وقتی بدن بی‌جان می‌شود، موها می‌ریزد.

از طرفی، اینکه بیمار نگران هزینه‌های درمانش نباشد، خیلی برای سلامتی او مهم است. دود و هوای تهران بسیار ضرر دارد. بنابراین سعی می‌کردم رفت و آمدم در شهر را کم کنم و هرجا هم ضرورت بود با تاکسی دربست رفت و آمد می‌کردم. در عین حال حمایت اقتصادی و عاطفی خانواده هم بسیار مهم است. خیلی مهم بود که حقوقم قطع نشود. در محل کار، رئیس وقت از من حمایت کرد. چون داروها هزینه زیادی دارد و هزینه خورد و خوراک و رفت و آمد به بیمارستان هم زیاد است.

از فردای پس از شیمی‌درمانی، سرپا بودم و کارهایم را می‌کردم. روز اول به خانواده می‌گفتم کاری با من نداشته باشید. فقط از برادرم می‌خواستم آب هویج روز اول را برایم بخرد. روزهای بعد در خانه خودم آب هویج می‌گرفتم. سعی می‌کردم اصلاً به خانواده‌ام فشار نیاورم. وقتی می‌توانستم، خودم انجام می‌دادم. خانواده هم وقتی می‌دید که من سرحال هستم روحیه‌اش را نمی‌باخت.

بین شیمی درمانی پنجم و ششم که اوج ضعیف شدن بدنم بود زمان اعزام به حج شد. پول زیادی بردم که فقط برای تأمین مواد خوراکی مورد نیازم بود. کاروان بسیار مهربانی داشتم. زودپزی آنجا گرفتم که گوشت را جدا آب‌پز کنم. همه میوه‌هایشان را به من می‌دادند. هفته اول در مدینه با ویلچر به زیارت ‌رفتم چون کاری را که از من انرژی می‌گرفت نباید انجام می‌دادم؛ بنابراین اعمال مستحب را انجام نمی‌دادم.

فاصله بین چادر در مِنا تا رمی جمره حدود سه کیلومتر است و من در طی سه روز، هر روز شش کیلومتر را پیاده طی می‌کردم و بین آن ازدحام جمعیت به طور معجزه‌آسایی سنگ‌ها را به راحتی به جمره‌ها می‌زدم و برمی‌گشتم، در حالی که در تهران توان راه رفتن ۱۰ قدم را نداشتم.

به من گفتند جز حمام رفتن کار دیگری انجام ندهم تا اگر مثلاً سرما خوردم، بدنم توان مقابله با سرماخوردگی را داشته باشد. گاهی اوقات در خانه شیطنت می‌کردم و کارهای خانه را هم می‌کردم اما آثار خود را به‌جا می‌گذاشت و فشار آن را احساس می‌کردم.

بیماری‌ام مرداد ماه شروع شد و آذر ماه به حج رفتم. یک ماه در عربستان بودم. قرار بود شیمی‌درمانی ششم را آنجا انجام دهم اما پزشکانی که آنجا بودند از انجام شیمی‌درمانی ترسیدند و انجام ندادند. سعی کردند مرا یک هفته زودتر برگردانند که شیمی‌درمانی را در تهران انجام دهم. دکتر هم به من گفته بود که حق نداری شیمی‌درمانی را تعطیل کنی. می‌خواستم شیمی‌درمانی نکنم تا برای حج رفتن سرحال باشم اما دکتر مخالفت کرد و من دو روز بعد از شیمی‌درمانی‌ پنجم عازم حج شدم. چون چهار روز پس از انجام شیمی‌درمانی بدن نیاز به خواب دارد تا تقویت شود و بتواند با مسائل بعدی مقابله کند.

در مدینه فقط توانستم یک شب با ویلچر به زیارت بروم. در مکه هم وقتی همه طواف می‌کردند من استراحت می‌کردم تا بتوانم توانی برای انجام اعمال واجب داشته باشم. بعد از اینکه همه طواف کردند مرا برای طواف بردند. توصیه کردند که اعمال مستحبی به هیچ وجهه انجام ندهم. نمی‌شد به این توصیه عقلانی عمل کنم. وسوسه شدم تا برای دیدن کعبه به مسجدالحرام برم. این رفتن همان و تب کردن همان!

همراهانم به من ‌گفتند که داخل اتاق نمان؛ بیرون بیا تا حالت بهتر شود. اشتباه کردم که با آنها رفتم. رفته بودم که فقط بنشینم کنار مسجدالحرام اما دو کیلومتری که پیاده‌روی کردم باعث شد تبم شدت بگیرد. مرا به بیمارستان بردند. چهار روز به من آنتی‌بیوتیک تزریق می‌کردند در حالی که اصلاً نباید آنتی‌بیوتیک وارد بدن من می‌شد چون به خاطر شیمی‌درمانی بدنم خشک شده بود. از دارویی که به من می‌دادند اطلاع نداشتم. بعد از اینکه با خبر شدم خواستم تا آن را قطع کنند. با توقف تزریق آنتی‌بیوتیک، تبم قطع شد.

در بیمارستان سایر بیمارانی که نتوانسته بودند اعمالشان را انجام دهند ناراحت بودند و من به آنها دلگرمی می‌دادم که اعمال حج در این حال هم برای ما جاری است. در نهایت اولین کسی که توانست از بیمارستان مرخص شود و به انجام بقیه مراسم برسد، من بودم. جای شما خالی بود! چه صفایی داشت.

ما را به وقوف اضطراری عرفات بردند. جایی که روز قبل حجاج آنجا بودند. تصور کنید که وارد جایی شده‌اید که مسافرها همه رفته‌اند و شما دیر رسیده‌اید. حال عجیبی داشتم. گفتند می‌توانید اینجا ۱۰ دقیقه نماز بخوانید.

ما بعد از آن به مَشعَر رفتیم در حالی که معمولاً زنان شیعه ایرانی را به مشعر نمی‌برند ولی من به لطف سرطان توانستم به مشعر برم. البته توقفمان در آنجا بسیار کم بود. یک همراه خوبی داشتم. خانمی ایرانی بود که از کانادا آمده بود. اعتراض کرد و گفت باید بیشتر در مشعر بمانیم. ما را دوباره به مشعر برگرداندند. مستحب است که آنجا سنگریزه رمی جمرات را جمع کنی و ما توانستیم که سنگریزه جمع کنیم و توفیق پیدا کردیم کار مستحبی هم بکنیم. فضای خاصی بود!

صبح فردا ما را به مِنا بردند. گفتند از طرف شما قربانی کرده‌ایم و شما حالا حاجیه شده‌اید. پزشک کاروان از طرف من رفته بود و سنگ را زده بود. وقتی وارد مِنا شدم حال عجیبی داشتم. تعجب کردم. از پزشک کاروان پرسیدم، اینجا چه خبر شده و چه اتفاقی برای من افتاده؟ از بچه‌های کاروان پرسیدم؛ گفتند پزشک رفته و از طرف شما یکبار رمی جمرات را انجام داده. برایم عجیب بود، من تأثیر معنوی آن را در وجود خودم احساس می‌کردم. ویلچر مرا نیاورده بودند تا حرکتی نکنم و خودشان به نیابت زحمت بکشند چون دو قدم حرکت کردن برای کسی که شیمی‌درمانی کرده هم زیاد است. تصور کنید شش کیلومتر باید پیاده‌روی کنی. حدود سه کیلومتر رفت و سه کیلومتر برگشت. خانم‌های سالم و جوان نمی‌توانستند این کار را انجام دهند. بعضی‌شان از حال می‌رفتند. چون جمعیت فشرده است و باید به جمره سنگ زد. نگران بودند که بروم و حالم بد شود با این حال من رمی جمرات را به جز اولین بار، خودم انجام دادم. برایم خیلی عجیب بود. معجزه‌آسا بود.

از مدینه خرما گرفته بودم و در مکه با آب می‌خوردم. اولین روزی که برای رمی جمرات رفتم اصلاً مشکلی نداشتم. البته به نظرم هوای تمیز بسیار اهمیت دارد. واقعاً توصیه می‌کنم کسانی که شیمی‌درمانی می‌کنند در تهران نمانند.

البته در کنار این داروها باید کلسیم استفاده شود چون بعضی از آن قرص‌ها پوکی استخوان می‌آورد. یکی از خانم‌ها دچار نرمی استخوان شد و ستون فقراتش پوک شده بود. بعد از مدتی یکی از مهره‌هایش پودر شد و به علت آن بود که از دنیا رفت.

گاهی بین رمی خسته می‌شدم و در چادر کاروان‌های دیگر استراحت می‌کردم. در این سفر بود که متوجه شدم باید از دستشویی فرنگی استفاده کنم و بخشی از مشکلاتم حل شد.

وقتی به تهران برگشتم بلافاصله برای انجام شیمی‌درمانی بعدی به بیمارستان رفتم. هرکس برای دیدنم می‌آمد با حال خراب من که دست کمی از یک جنازه نداشتم مواجهه می‌شد. نمی‌توانستم مهمانی ولیمه بدهم. دوستانم برای من گوسفند کشتند و البته همه گوشت‌های آن را هم خودم خوردم!

بعد از عمل جراحی دکتر به من گفته بود کسی که تو را عمل کرده کاملاً پاکسازی کرده است. بعد از هر شیمی درمانی آزمایش کلی می‌دادم و دکتر در نهایت به من گفت بیماری کامل رفع شده است.

در کنار استفاده از داروهایم، بیماری‌های زنانه دیگری برایم پیش آمد و با مشورت با دکترم داروهایی استفاده کردم که آنها را کنترل کرد.

روند درمان بیماری من از مرداد تا اسفند ۸۷ طول کشید. هنوز تحت نظرم و داروهایم را استفاده می‌کنم. بعضی از آشنایان که این مشکل را داشتند از خوردن قرص‌ها خسته شده بودند و رها کردند. بیماری به کبدشان سرایت کرد و از دنیا رفتند.

البته در کنار این داروها باید کلسیم استفاده شود چون بعضی از آن قرص‌ها پوکی استخوان می‌آورد. یکی از خانم‌ها دچار نرمی استخوان شد و ستون فقراتش پوک شده بود. بعد از مدتی یکی از مهره‌هایش پودر شد و به علت آن بود که از دنیا رفت.

من هنوز هم مراقب رژیم غذایی‌ام هستم و هر روز یک لیوان آب هویج می‌خورم. در برخورد با این بیماری نباید منفعل شد، باید فعال بود. در عین حال یکی از عوارض سرطان و داروهای آن، بی‌حوصلگی است و حتی باعث قطع ارتباط می‌شود‌ ولی به هر شکل باید ارتباط اجتماعی را با جامعه حفظ کرد.

درباره ریشه‌های این بیماری هم باید بگویم که خانم‌ها مستعد استرس هستند. خود من از کودکی بسیار حساس بودم. شاید همین استرس‌ها باعث بروز این بیماری می‌شود. اما همان زمان فکر کردم که حتماً در این پیشامد هم خیری است. کنجکاو بودم که بدانم چه خیری در آن است.

یکی از خیرهای بسیار بزرگی که برایم داشت این بود که کیفیت زندگی‌ام عوض شد. تا پیش از آن من هیچ وقت از زندگی‌ام لذت نمی‌بردم، به خصوص بعد از تلخی‌هایی که در زندگی‌ام پیش آمده بود، هیچ چیزی برایم لذت بخش نبود. نفس کشیدن، غذا خوردن، زندگی کردن و …؛ دوره افسردگی شدیدی را گذرانده بودم.

بعد از شیمی‌درمانی که دوره بسیار سختی است و در آن دوره آدم هر لحظه هزار بار آرزوی مردن می‌کند، هیچ غذایی مزه ندارد و هیچ چیزی لذت‌بخش نیست. چهارماه شکنجه شدید کشیدم. از اسفند به بعد کم کم طعم غذاها را متوجه شدم، از نفس کشیدن و غذا خوردن لذت بردم. حدود شش سال گذشته است و در این شش سال با وجود این هوای کثیف تهران احساس می‌کنم در بهشت زندگی می‌کنم. زندگی تغییر نکرده و مشکلات سر جای خود هستند. من هستم که تغییر کرده‌ام. من از همان زندگی لذت می‌برم. حتی از کیفیت مادی‌اش، از نفس کشیدن، از یک چای و غذای ساده. آدم کِیف می‌کند. از ارتباط با دوستان و اطرافیان و از خنده یک دوست لذت می‌برم. قبلاً این چیزها در نظرم نمی‌آمد. آدم نقاط مثبت حیات را نمی‌بیند و همه‌اش به دیدن نقاط نفی عادت می‌کند. شاید لازم است برای همه آدم‌هایی که همه‌چیز را منفی می‌بینند یک دوره شیمی درمانی گذاشته شود!

باید به خدا امیدوار بود و به او اعتماد کرد. همه‌چیز روبراه می‌شود. اتفاقات قشنگی می‌بینیم. به شرطی که حال ما وقتی با واقعه تلخی روبه‌رو می‌شویم، با حالمان در زمانی که با خوشی‌ها مواجه می‌شویم یکسان باشد. خدای نعمت‌بخش همان خدای محروم‌کننده از نعمت است. پس حال ماست و زاویه نگاه ماست که باید تغییر کند. هرچه آدم بیشتر به خدا اعتماد کند، خدا به او بیشتر توجه می‌کند.

من و همکارم که به سرطان مبتلا شده بودیم، هر دو مادر بودیم و باید به خاطر فرزندمان تلاش می‌کردیم که زنده بمانیم، گاهی که تلفنی با هم صحبت می‌کردیم به هم دلداری می‌دادیم.

قبل از بیماری نسبت به همه‌چیز بی‌انگیزه بودم، اما الان برای ادامه تحصیل و شرکت در کنکور کارشناسی ارشد درس می‌خوانم.

منبع: ایسنا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *